تبليغاتX
بهانه

بهانه

...مثل یه کتاب مبهم ورق می خوریم هرروز

 

 

 

آه من حرام شده ام

با این همه ای قلب در به در

از یاد مبر

من و تو

عشق را رعایت کردیم

انسان را رعایت کردیم

خود اگر شاهکار طبیعت بود یا نبود

 

 

---------------------------------------------------------------------------------------------

 

 

می خواهم

قطره

قطره

قطره

خون خویش را گریه کنم

تا باورم کنی

 

 

 

+نوشته شده در سه شنبه نوزدهم آبان 1388ساعت22:40توسط بهانه | |

 

ناز گندم های مست از بوسه باد

گر چه زیباست !

حال آدمهای عاشق از نسیم یار

گرچه زیباست !

یاد تو در خیال من زیباترین هاست!

 

 

 

+نوشته شده در دوشنبه پانزدهم تیر 1388ساعت11:33توسط بهانه | |

راه رفتنی است , باید پیمود ولی خاموش

ولی ای کاش شهر سرنوشت ما زیبا باشد با قدمهای خسته تر از همیشه آرام آرام زندگی را قدم می زنم

آشنایی با من نیست حتی آسمان هم دیگر نگاهم نمی کند

تنها و بی رمق در آرزوی سرنوشتی مبهم اشک می ریزم

جای قدمهای خسته ام نشان تنها بودن من است و حال دارم با دلی پژمرده در دریایی از مشکلات داخل می شوم

دلم می خواهد همانجا بایستم وسر نوشت نا معلوم خود را نهفته بگذارم

اما نمی شود قدمهایم باید همچون عقربه های ساعت زندگی را بی وقفه بپیماید

    چه کنم ...

           ناله هایم بی جواب ...

                    اشک هایم بی پاسخ ...

می ترسم در این دریای ناآشنا گم شوم...

          غرق شوم ...

زیرا همسفری ندارم که در نبود من جویایم شود

             من تنهای تنهایم

دل را به دریا می زنم که شاید از ماهیان شنا کردن در دریای زندگی را یاد بگیرم

که شاید سپیده ای از عمق دل تاریکم طلوع کرد

که شاید انسانی دلش برای تنهایی من بسوزد

ولی نه... !

دلها هم دیگر سیاه اند همه به فکر خویش اند

پس بهتر است دل را به دریا زنم ...

 

 

+نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم بهمن 1387ساعت14:7توسط بهانه | |

 

 

امان از راه بی عابر 

امان از شهر بی شاعر

امان از روز بی روزن

امان از این همه رهزن

امان از باد بی باده

امان از سرو افتاده

امان از تیغ بی دردار  به جای بوسه بر گردن

امان از شعله آخر هجوم باد و خاکستر

که از پروانه پر پر اجاق شب نشد روشن

امان از روز بی رویا

امان از شام مرگ آوا

امان از جای صد دشنه میان چین پیراهن

 

  ببار ای خوب دیروزی  بر این بازار خودسوزی

 که این غمخانه بی مهر      ندارد آب مرد افکن

 بچرخانم غزل بانو            برقصانم غزل بانو

 

Click to view full size image

+نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم دی 1387ساعت0:36توسط بهانه | |

 
 
 
 
 
غریبانه
 
او غریبانه جستجو میکرد

در غروبی" دوباره بودن را

از شب و باد پرس وجو میکرد

لحظهء سـبز پرگشــودن را



یعد او هر کرانهء پرواز

سینهء بیقرار او می سوخت

باد آشفتگی به غوغا بود

مرغ دل را به هر طرف میکوفت



دیدهء بی شکیب او تا صبح

درد خود را به شب بیان میکرد

چونکه از یار خود سخن میگفت

؛خاطره؛ در دلش فغان میکرد


بر لبش هر ترانه شد جاری

جویباری ز اشک میگردید

از بیابان ,غم, گذر میکرد

در پی میوهء بهار امید



آنکه اینگونه بی نشان می گشت

این منِ ِ عاشق رسیدن بود

قلب خود را به آرزو می سوخت

در امید دوباره دیدن بود


آه می شد دوباره شادی کرد

نه به باغ خیال و در پندار؟!

سر رسد عاقبت زمان فراغ

در گلستان پر گل دیدار؟!


طافتم نیست منتظر بودن

روح پرواز من سفر خواهد

رو بسوی یگانه دلدارم

ای خدا از تو بال و پر خواهد!
 

+نوشته شده در یکشنبه هشتم دی 1387ساعت8:46توسط بهانه | |

 

 

آنقدر

        اشكهايم را نوشتم  ، كه چشمانم تمام شدند  ،  در اوهام اوراق خيس دفترم

                        مثل آن تبسم صورتي ، كه در باغچه ي بغضم پرپر شد

مثل آن پرنده
                          كه ما ديديم گم شدن بالهايش را  ، در سرخابي غروب !
                                 ... و خانه مقوايي تو  ، وزيربنايي آبرنگي

 كوچك بود دل من
                           ولي وقتي شكست   ،  ديدي كه تكه هايش بزرگ بودند
                                       آنقدر كه  ،  نتوانستي خاكشان كني !
شايد فردا
                  براي خيلي چيزها دير شده باشد

                                فردايي كه همه از آن مي ترسيم  ، حتي تو
                                  كه از هيچ چيز نمي ترسي  ، حتي از خدا

 خاطراتم را ببين
                 چنان حزن تكه پاره ي دريا ، كه قاب نارنجي غروب را
                                       تسليم تكه هاي امواجش مي كند
مرا ببين
              با چشمان هوشيار زمان ! ما تغيير مي كنيم محبوبم
                                 دير يا زود   ، شايد دير شود
وقتي

              ميان گندمزار  ،  تو بيايي و من ...
                  جا پاي خاطره اي شده باشم ،  حصار مزرعه را بياب
مرا بياد آر ...
                  هنوز زنده ام  ، هر چند با ستاره اي سوخته ،
        در غربت شبي كه  ، نبود شانه هايت    بر تكيه گاه اشكهايم
خسته ام ديگر
                            از اين همه اوهام   و لايه هاي عمرم پوسيد
                        در پوچي انتظاري كه  ، ميرفت در بستر خيال
                                        به هماغوشي ساده اي برسد
نمي خواهي برگردي
ميدانم ..
                بريده ام من هم  ، رها تر از هر چه رها
 به خاطر رفتنت
                 هيچكس مجازات نشد ، جز سايه اي
                  كه به فضاي پوچ ديوار محكوم گشت
چه ميداني آشنا
آن سايه
من بودم!!!

+نوشته شده در یکشنبه یکم دی 1387ساعت0:57توسط بهانه | |

 

 

 

از غم عشق چه می باید کرد؟؟؟؟؟؟؟؟...

می توان قصه نوشت ؛ شعر سرود

می توان از غم عشق ماتم داشت.

 میتوان دل خوش کرد به کلامی که شنید.

از دو خط نامه سرد می توان داغ شد و شعله کشید.

 

 *************************

 

رفتنت را ديدم
تو به من خنديدي
آتش برق نگاهت دل من آتش زد
و مرا در پس يک بغض غريب
در ميان برهوتي تاريک
پشت يک خاطره سرد و تهي
با دلي سنگ رهايم کردي
و تو بي آنکه نگاهي بکني به دل خسته و آزرده من
رفتنت را ديدم
تا به آنجا که نگاهم سو داشت
و تو در آخر اين قصه تلخ محو شدي
باورم نيست که ديگر رفتي
اشک من بدرقه راهت باد...

نوشتنم براي نمردن است ،وگرنه روزهاست چتر خسته سکوت را هم بسته ام.اما بگذار بنويسم چند فانوس روشن از آسمان برايت آورده ام با چند خواب که تعبير نشد تا بگذاري ته چمدان رفتن ات.دعاي خيرم را روي لباس هايت بگذار تا عطرش نرود.
تنهايي پر هياهو را من برميدارم و از روزهاي با هم بودنمان به تو خرده ريز خاطره هاي دور را مي دهم تا فراموش کردنشان کار سختي نباشد.
صبر کن !...چمدانت را نبند...اندکي نگاه ترک خرده و صداي ابريم را هم در دستمالي سپيد گذاشته ام ، بگذار در چمدانت و هر جا در چشم باد بلاتکليفي ديدي ، دستمال را به دست باد بده و بگذار به هر سو که مي خواهد بوزد.
کفش هاي سرنوشتت را به پا کن.من کنار در ايستاده ام.برايت پياله ي آب در سيني آماده کرده ام که برگ  سبز نارنج را غرق کند ، کنارش دفترچه خوانده نشده ام را گذاشته ام که انباري ست براي کلمه : سلام...دوستت...تنها...فردا...شهر...دلتنگ...خداحافظ...سبز...بهار...سرد...
خواب...بيا از زير سيني رد شو ...من همين جا مي مانم و
 عاشقي را تمام مي کنم...........



 

 

 

 

+نوشته شده در سه شنبه نوزدهم آذر 1387ساعت19:8توسط بهانه | |

شبی از پشت یکی تنهایی نمناک و بارانی ، تو را با لهجه گلهای نیلوفر صدا کردم.

تمام شب برای باطراوت ماندن باغ قشنگ ارزوهایت دعا کردم

پس از یک جستجوی نقره ای در کوچه های ابی احساس تو را از بین گلهایی که در تنهاییم رویید با حسرت جدا کردم.

و تو در پاسخ ابی ترین موج تمنای دلم گفتی :«دلم حیران وسر گردان چشمانی است رویایی.ومن تنها برای دیدن زیبایی

ان چشم تو را در دشتی از تنهایی و حسرت رها کردم .»

همین بود اخرین حرفت. ومن بعد از عبور تلخ وغمگینت حریم چشم هایم را به روی اشکی از جنس غروب ساکت و

نارنجی خورشید وا کردم.

نمی دانم چرا رفتی؟ شاید خطا کردم. وتو بی انکه فکر غربت چشمان من باشی نمی دانم کجا؟ تا کی؟ برای چه؟ ولی رفتی.

وبعد از رفتنت باران چه معصومانه می بارید.و بعد از رفتنت یک قلب دریایی ترک برداشت.

وبعد از رفتنت رسم نوازش در غمی خاکستری گم شد وگنجشکی که هر روز از کنار پنجره دانه با مهربانی بر می داشت

تمام بالهایش غرق در اندوه غربت شد.و بعد از رفتن تو اسمان چشم هایم خیس باران بود .

و بعد از رفتنت انگار کسی حس کرد من بی تو تمام هستی ام از دست خواهد رفت.

کسی حس کرد من بی تو هزاران بار در هر لحظه خواهم مرد.و بعد از رفتنت دریا چه بغضی کرد.

کسی فهمید تو نام مرا از یاد خواهی برد. ومن با انکه می دانم تو هرگز با عبور خود مرا از یاد نخواهی برد.

هنوز اشفته چشمان زیبای تو ام برگرد...

ببین که سرنوشت انتظار من چه خواهد کرد.

وبعد ازاین همه طوفان و وهم وپرسش و تردید کسی از پشت قاب پنجره ارام وزیبا گفت:

«تو هم در پاسخ این بی وفایی ها بگو در راه عشق وانتخاب ان خطا کردم.»

و من در حالتی مابین اشک وحسرت وتردید کنار انتظاری که بدون پاسخ وسرد است.

و من در اوج پاییزی ترین ویرانی یک دل میان غصه ای از جنس بغض کوچک یک ابر ، نمی دانم چرا؟

شاید به رسم عادت پروانگی مان باز برای شادی و خوشبختی باغ قشنگ ارزوهایت دعا کردم.

 

*************************************** 

 

بامدادان به باغ رفتم تا برایت سبدی گل سرخ بچینم

انقدر چیدم که بند دامنم تاب نیاورد و از هم بگسست

گلها به دریا ریختندو هیچ کدام باز نگشتند

تنها برای لختی چند امواج دریا را گلگون ساختند

دیگر گلی ندارم که به ارمغانت بیاورم

اگر بوی گلها را می خواهی،

امشب سر به دامانم گذار............

ای ستاره ،ای ستاره غریب

ما اگر ز خا طر خدا نرفته ایم

پس چرا به داد ما نمی رسد

ما صدای گریه مان به اسمان رسید

از خدا چرا صدا نمی رسد؟؟؟!

 

+نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم شهریور 1387ساعت13:47توسط بهانه | |

 

 

سکوت٬ حرف جاری میان دو لب خاموش

نگاه٬ آینه ی تپنده ی دو عاشق و معشوق

قلب٬ لرزه ی حیات دو عاشق و معشوق

و بعد کلام٬ باز کننده ی زبان خاموش

ابراز عشق آغاز می گردد

مدتها زبان می سراید از آن عشق خاموش

زبان می جنبد و می جنبد

قلب اما در تکاپوی دو نگاه خاموش

دل٬ شرم دارد که فریاد کند:

دهان را ببندید که من

می رسانم پیام ٬ از نگاه خاموش

سالها به زبان بازی گذشت و یف از آن

حرفهای نگفته ی دو قلب خاموش

بین دو زبان جدایی افتاد و

دو قلب می گریستند از آن عشق خاموش....

Image and video hosting by TinyPic

+نوشته شده در شنبه پنجم مرداد 1387ساعت11:37توسط بهانه | |